مادر
دو برادر بودند و مادری ، هر شب یک برادر به خدمت مادر مشغول شدی
و یک برادر به خدمت خداوند مشغول بود . آن شخص که به خدمت خدا مشغول بود
با خدمت خدایش خوش بود. برادر را گفت: امشب نیز خدمت خداوند به من ایثار کن .
چنان کرد . آن شب به خدمت خداوند سر به سجده نهاد. در خواب دید که آوازی آمد که : برادر تو بیامرزیدیم و تو را بدو بخشیدیم.
او گفت : آخر من به خدمت خدای مشغول بودم و او به خدمت مادر ، مرا در کار او می کنید؟
گفتند: زیرا که آنچه تو می کنی ما از آن بی نیازیم ، ولیکن مادرت از آن بی نیاز نیست
که برادرت خدمت کند.
و یک برادر به خدمت خداوند مشغول بود . آن شخص که به خدمت خدا مشغول بود
با خدمت خدایش خوش بود. برادر را گفت: امشب نیز خدمت خداوند به من ایثار کن .
چنان کرد . آن شب به خدمت خداوند سر به سجده نهاد. در خواب دید که آوازی آمد که : برادر تو بیامرزیدیم و تو را بدو بخشیدیم.
او گفت : آخر من به خدمت خدای مشغول بودم و او به خدمت مادر ، مرا در کار او می کنید؟
گفتند: زیرا که آنچه تو می کنی ما از آن بی نیازیم ، ولیکن مادرت از آن بی نیاز نیست
که برادرت خدمت کند.
(تذکره الاولیا-ذکر 79 ، ابوالحسن خرقانی)
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 17:6  توسط سمیه
|
