اگر کسی آنطور که می خواهی دوستت ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد .
بد ترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید .
( گابریل گارسیا مارکز )
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند ؟!
( سهراب سپهری )
پی نوشت :
کاشکی قلبمان به بزرگی خواسته هایمان می شد و خواسته هامان به کوچکی قلبمان
آنگاه نه جنگ بود و نه ستیز و آرامش تنها در کلبه ی درویشان معنا نمی شد .
بتواند به زندگی ادامه بدهد و به زندگی ادامه بدهد تا اینکه بتواند
بمیرد.
( موریس مترلینگ )

به مناسبت سالروز تولد "موریس مترلینگ"
(۲۹ آگوست برابر با ۷ شهریور)
به حج . گفت: چه داری ؟ گفتم: دویست درهم . گفت: به من ده و هفت بار
گرد من بگرد ، که حج تو این است . چنان کردم و بازگشتم.»
"بایزید بسطامی" ( تذکره الاولیاء )
کاری هست که جز تو هیچ کس قادر به انجامش نیست.
( افلاطون )
خدا هنوز از انسان نومید نیست.
( رابیندرنات تاگور )
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را .
(دکتر علی شریعتی)
حقیقت مذهب آن است که در جستجوی یافتن
پیوندی صمیمانه با هستی باشی.
( اوشو )

زنش بگریست.سقراط گفت : از چه رو می گریی؟
گفت: از آن رو که تو را مظلوم می کشند.
گفت : خواهی تا مرا به ظالمی کشند؟؟!!
( کشکول شیخ بهایی )
توان خویش ببخشی ،
عزت نفس آن است که کمتر از نیاز خویش بگیری.
( جبران خلیل جبران )
( بانو استاهل )
و یک برادر به خدمت خداوند مشغول بود . آن شخص که به خدمت خدا مشغول بود
با خدمت خدایش خوش بود. برادر را گفت: امشب نیز خدمت خداوند به من ایثار کن .
چنان کرد . آن شب به خدمت خداوند سر به سجده نهاد. در خواب دید که آوازی آمد که : برادر تو بیامرزیدیم و تو را بدو بخشیدیم.
او گفت : آخر من به خدمت خدای مشغول بودم و او به خدمت مادر ، مرا در کار او می کنید؟
گفتند: زیرا که آنچه تو می کنی ما از آن بی نیازیم ، ولیکن مادرت از آن بی نیاز نیست
که برادرت خدمت کند.
(تذکره الاولیا-ذکر 79 ، ابوالحسن خرقانی)
فکر شما هر چه باشد شما همان هستید و
محال است که بتوانید از فکر خود بزرگتر بشوید
و یا از حدود فکر خویش تجاوز نمایید .
( موریس مترلینگ )
سه گونه خط نوشتی
یکی او خواندی ، لاغیر
یکی را ، خود هم او خواندی ، هم غیر
یکی ، نه او خواندی ، نه غیر او
آن (خط سوم ) منم
( شمس تبریزی )
قصه ی آن خطاط نقل از شمس تبریزی :
یکی چنان بود که خودش می خواند و غیر ، هم می توانست خواند . این رمزی از حال زاهد صوفی بود که هم غیر ، او را از ظاهر حالش می شناخت ، هم خود او می دانست سیرت و احوالش چیست.
خط دوم آن بود که غیر ، نمی خواند اما خود او می خواند و این رمز حال عارف متوحّد بود که غیر ، به سرّ حالش نمی برد اما خود او از سرّ حال خویش خبر داشت.
خط سوم آن بود که نه غیر ، آن را می خواند نه خود او . و این رمزی از حال ولی مستور بود. غیر او را بدان سبب که جمال حال وی در قباب غیرت پنهان بود نمی شناخت و خود او بدان سبب که از خودی ، آن طرف افتاده بود ، از حال خود خبر نداشت.
عشق ؛
در انتظار زنده است
در دیدار می میرد
و به امری عادی نزول می کند .
( اوشو )

لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم
غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بود .
( دکتر شریعتی )
یادداشت :
در پی خوشبختی ، کولی آواره ی دنیاییم بی خبر از آوارگی !!

صاحب حقیقتی گفته است : بایزید به راهی می رفت
و بر سگی گذشت ، که به باران خیس شده بود . دامن
جامه ی خویش باز کشید . سگ به سخن آمد و گفت :
پلید شدن دامن جامه ی تو ، از ناپاکی مرا ، آب تطهیر
می کند . اما گناه دامن بازگرفتن تو از من را آب نیز
تطهیر نمی کند .
( شیخ بهایی )
اگر A موفقيت باشد آنگاه فرمول آن چنین است :
A = X + Y + Z
= X تلاش Y = عمل عاقلانه Z= رازداری
( آلبرت اینشتین )
شادمانیت ، همچون عریانیت است . جز بر آنکس که امین
است ، آشکار مکن .
******
آنکه در مقام خرسندی ، تو را به صفتی بستاید ، که در
تو نیست ، به هنگام ناخرسندی ، به صفتی نکوهش کند ،
که در تو نیست .
( افلاطون )
زاهدی مهمان پادشاهی بود ، چون به طعام نشستند کمتر از آن
خورد که ارادت او بود و چون نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت
او ، تا ظن صلاحیت در حق او زیادت کنند
ترسم نرسی بکعبه ای اعرابی کین ره که تو میروی بترکستانست
چون به مقام خویش آمد سفره خواست تا تناولی کند ، پسری صاحب
فراست داشت گفت : ای پدر باری به مجلس در طعام نخوردی ، گفت :
در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید گفت : نماز را هم قضا کن که
چیزی نکردی که به کار آید
ای هنرها گرفته بر کف دست عیبها برگرفته زیر بغل
تا جه خواهی خریدن ای مغرور روز درماندگی به سیم دغل
( سعدی )

